سلام این داستان کار پارسالمه
« نقاب ها » *
آن روز صبح از شنيدن صدايي
بيدار شد. چيز چنداني از صدا و
ماهيتش در ذهن او باقي نماند.
فقط به خاطر داشت كه با
صدايي نه آرام، نه بلند، نه
آشنا ونه غريب ، آرام آرام به
خودش آمد.
به زحمت پلكهايش
را باز كرد وسقف اتاقش را ديد. سقف
اتاق مثل هميشه
بود؛ سپيد رنگ و در
قسمتي از
گوشه ي سمت راست
بالاي سرش ، رنگ زرد خود نمايي
مي كرد. به خاطر
برف سنگين سال قبل سقف نم کشیده
بود
و
از آن وقت رنگ
اين قسمت از گچ زرد شده بود.
همه چيز عادي بود
ولي حسي در دلش بود كه آرام و
قرارش را
مي گرفت. كمي در رختخواب تكان خورد. لذت
گرماي پتو
و
نرمي بالش اجازه
نمي داد تا از رختخواب بيرون
بيايد ولي احساس
عجيبي كه از لحظه ي شنيدن صدا به
دلش حمله كرده
بود نمي گذاشت تا با خيال راحت كرختي
و بي حالي بعد از
خواب را
مثل پتو از روي
بدنش كنار بزند.
انگار كسي به دلش
چنگ مي زد و رها مي
كرد و باز
چنگ مي
زد و
دوباره رها مي
كرد.
حسي داشت مثل
لباس شستن با دست آن هم در
سرماي زمستان.
بالاخره كلافگي از حس مبهم به آسودگي
بستر پيروز شد
و
از رختخواب بيرون
آمد. نه زلزله آمده بود
و نه اتفاق ديگري رخ داده بود.
يك روز عادي مثل تمام روزهاي
قبل بود ولي اين
احساس عجيب آرامَش نمي گذاشت. رفت
تا آبي به
سروصورتش بزند و باقي
مانده ي خواب و منگي را
همراه چند كف دست
آب سرد ، از راه سيفون به چاه فاضلاب
بفرستد
و
هوشياري
و
آمادگي ذهني را
جايگزين آن كند.
حتا جيرجير درچوبي دستشويي هم
مثل قبل بود وهيچ
تغييري نكرده بود. همان جور كه
چشمش را با يك دست
مي ماليد ، با دست ديگر شيرآب
سرد را باز كرد ودستها
را زير آب برد.
از سرماي آب شانه
هايش به تندی لرزید وسرش را به
سرعت تكان داد.
كمي بعد دماي آب برايش طبيعي شده بود.
دست ها
را
به آرامي و با
لذت هرچه تمام تر شست و سپس
دستهاي باز را
زير جريان آب گرفت و پر آب كرد تا صورت نيمه
خواب آلود را زير
شلاق آب خنك بيدار كند. سرش را كمي بالا
برد
و
به آينه نگاه
كرد. دقيقن يازده دقيقه و هفت ثانيه در
همان حالت خشكش
زده بود و روبروي
آينه ايستاده بود.
ناگهان سوزش
عجيبي در سينه اش احساس كرد.
دور سرش اتاق
شروع به چرخیدن كرد. آينه، صابون،
مسواك،همه وهمه
دورسرش تاب مي خوردند پاهايش
سست شده بودند
و
ديگر توان نگاه
داشتن بدنش را نداشتند.
بي اختيار روي زمين افتاد واز
حال رفت هيچ وقت معلوم نشد
دقيقن چند ساعت در آن وضعيت از
هوش رفته بود، ولي وقتي
به هوش آمد هيچ چيز تغيير
نكرده بود. همان چيزي را كه
قبلن درآينه ديده بود دوباره
ديد.
صورتش نبود.
دستها، شانه ها، سينه، شكم،
پاها وحتي گردنش سر
جاي خودشان بودند ولي اثري از
صورتش نبود همه جا را
مي ديد ولي خود چشم هايش
نبودند.
سراسيمه به اتاق نشيمن دويد.
ديوار اتاق پر بود از لوح
سپاس هاي گوناگون. شروع به
خواندن آنها كرد.
« جناب...، به سبب ارائه ي
خدمات بي حد شما در
علوم فضايي... .
»
« جناب...،پزشك ارزنده اينك كه
لطف ايزدي با دم مسيحايي
شما همراه شده وجان تازه به
بيماران بخشيده اين چكامه ي
ناچيز را نشانه اي قرار داديم
براي قدرداني از زحمات شما... . »
« جناب مهندس...، تلاش بي وقفه
ي شما در طول ساليان
متمادي ما را برآن داشت تا
سپاس بي كران جامعه ي
مهندسين را نثار شما كرده و...
. »
به سرعت چند لوح ديگر را خواند
و گوشه ي اتاق دويد. در آن
گوشه ي اتاق صندوق بزرگ چوبي
اي قرار داشت. به
سرعت در صندوق را باز و جستجو
را شروع كرد.
درون صندوق پر
بود از صورتك هاي گوناگون. صورتك نجار،
صورتك بازيگر،
صورتك پزشك، صورتك مؤمن، صورتك آوازه خوان
و هزاران صورتك
ديگر. دستهايش بدون خستگي صورتك ها
را كنار مي زد هر
از گاهي صورتكي را بر مي داشت و به
آن نگاه مي كرد
ولي نه، نبود. صورت خودش در ميان صورتكها نبود.
وقتي از پيدا كردن صورت خودش
نااميد شد در گوشه ي
اتاق كز كرد زانوهايش را درون
شكمش جمع كرد وبه فكر
فرو رفت. غم سنگيني روي سينه
اش نشسته بود به روزهاي
گذشته فكر مي كرد به سالهاي
قبل. وقتي پزشك معتمد و
حاذق بود از در خانه كه خارج
مي شد رگبار سلام و تعارف و
احترام روي سرش باريدن مي
گرفت؛ زماني كه بازيگري
مهربان بود از خانه كه خارج مي
شد حتمن بايد خودكاري در
جيبش مي گذاشت چون در طول آن
روز باید ساعت ها به
مردم امضا مي داد وبه ابراز
احساسات آنها پاسخ مي گفت.
اين وضع قابل تحمل نبود.حالا
چه مي شد؟ چه بايد مي كرد؟
دوباره روبروي آينه ايستاد.
هيچ اثري از صورتش نبود. از داخل
صندوق چوبي چند صورتك را
برداشت و دوباره برگشت روبروي آينه.
صورتك هارا يكي
يكي جلوي محل صورت گمشده اش گرفت
وقتي صورتك را
جلو اش مي گرفت همه ي احساسات
نا خوشايند قبلي
گم مي شدند و آرام مي
شد ولي وقتي
صورتك را بر مي
داشت غمگين مي شد.
با خودش مي گفت: اگر با يكي از
صورتك ها از خانه خارج
شوم هيچ اتفاقي نخواهد افتاد
چون وقتي صورتك را جلوي
خودم مي گرفتم خودم
هم چيز عجيبي نمي ديدم پس حتمن
مردم هم تعجب نخواهند كرد. ولي
باز به فكر رفت با خودش
مي گفت: وقتي صورتك مؤمن را به
صورت بزنم بايد تمام بدنم
در اختيار صورتك باشد. راه
رفتنم بايد در شأن صورتك باشد،
نگاه كردنم، غذا خوردنم
وگذراندن وقتم، پس کِي براي
خودم زندگي كنم، نه اين صورتك
را نمي خواهم وصورتك را
به گوشه اي پرت
كرد.
صورتك پزشك را
جلو اش گرفت وبا خودش شروع كرد به
صحبت
كردن
(( مني كه برايم مهم حق ويزيت و
حق الزحمه ي
پنهاني بيمار است
و
بارها
و
بارها به خاطر بي
حالي ،
عمل جراحي را
نصفه و نيمه به دست دانشجويان پزشكي
سپرده ام حق
ندارم صورتك پزشك معتمد و قابل اعتماد
مردم را جلوي
خودم بگيرم ))
و
صورتك را دوباره
پرت كرد.
بعد صورتك دلقك
شاد را به دست گرفت و باز شروع كرد به
حرف زدن با خودش
(( مني كه كمتر در زندگي شاد
بوده ام
و اصلن يادم نمي
آيد آخرين باري كه از ته دل خنديدم كي بود
، چرا
بايد
به همه نشان بدهم
اينقدر شاد هستم آن هم
به دروغ؟
)) صورتك را به گوشه اي پرت كرد
وبه آينه نگاه كرد
درون آينه تصاوير
مبهمي از خودش بدون صورت پديدار مي شد.
متوجه شد كه درون
آينه به چندين نفر تبديل شده است و آينه
او را به تعداد زياد نشان مي دهد
شايد به تعداد تمام مردم شهر.
به قدري مشغول
فكر كردن بود كه اين بار اصلن تعجب نكرد.
به اتاق رفت
و
روي صندلي چوبي
گوشه ي ديوار نشست ،
چند ساعت در همان
حال فكر مي كرد.در يك لحظه از روي
صندلي
بلند شد و فرياد كشيد: (( نه ديگر نمي توانم.ديگر
نمي خواهم مثل
كساني كه نبوده ام و نيستم باشم
مي خواهم خودم
باشم. ))
او دلش براي صورت
خودش تنگ شده بود.
احساس كرد خون گرم داخل پاهايش
جريان پيدا كرده
وتمام بدنش آماده ي كاري
هستند.
او تصميم خودش را گرفته بود و
مي خواست بدون صورتك
از خانه خارج شود.
با خودش گفت:
حالا كه صورت خودم را گم كرده ام
نمي خواهم كس
ديگري باشم. همين طور بدون صورت
به خيابان خواهم
رفت. و
آماده شد تا از
خانه خارج شود.
داخل كمد لباس را
نگاه كرد از بين
دنيايي از كت وشلوار
وكفش هاي چرمي
وپيراهن هاي آهار زده و اتو كرده شلوار
جين ساده وكهنه
اي را پيدا كرد كه اصلن يادش نمی آمد
كي اين شلوار را
مي پوشيده. بعد تي شرت آستين كوتاه
آبي رنگي را
انتخاب كرد وكفش هاي اسپرت سفيد را هم
بدون جوراب
پوشيد.
او ديگر براي
مردم زندگي نمي كرد وقصد نداشت جوري باشد
كه احترام ديگران
را جلب كند و چهره ي معقولي از خود به
آنها نشان بدهد.
او مي خواست خودش باشد وآن طور كه
دلش مي خواهد
زندگي كند يك بار ديگر برگشت و اتاقش را
نگاه كرد. انگار
ديگر نمي خواست به اين خانه برگردد. از گوشه
صندوق چوبي و روي
صورتك هاي گوناگون، صورتك گريان
خود نمايي مي كرد
انگار او نماينده ي اهالي صندوق چوبي
بود و ملتمسانه
از او مي خواست كه برگردد و تنهايشان نگذارد.
قهرمان ما نفس
عميقي كشيد و به سمت
در خروجي خانه
حركت كرد. بدون
اينكه هيچ شكي داشته باشد در خانه
را باز كرد
و
بيرون رفت.
هنوز چند قدم از در خانه دور
نشده بود كه از تعجب خشكش زد.
تمام مردم در حال حركت صورتكي
جلوي صورتشان گرفته بودند
ومي رفتند.از جلوي چند مغازه
رد شد مردي با صورتك نجار
داشت با چوب هاي خشك ور مي
رفت. مغازه دار بعدي كه
هميشه خريد خانه اش را از
مغازه ی او انجام مي داد با
صورتك مرد بغال خنده رو جلوي
در مغازه اش بود. از كنار او هم
رد شد از كنار چند مغازه ي
ديگر هم به همين صورت عبور كرد
ولي هيچ كدام از آنها او را
نشناختند.
كساني كه تا ديروز ادعاي دوستي
وآشنايي با او داشتند
حالا فقط جواب سلام كسي را مي
دادند كه نمي شناختندش.
حتا پليس وسط
ميدان هم صورتك جلوي صورتش گرفته بود.
از ميدان رد شد و
كمي بعد در پارك نزديك خانه اش
روي نيمكت نشست.
او ديگر جايي در ميان اين مردم نداشت.
يا بايد مثل آنها
صورتك مي بست يا بايد از آنجا مي رفت.
مي رفت به دنبال
جايي كه مردمش خودشان هستند و
هيچ كس نمي خواهد
كس ديگري باشد. قطرات اشك از
چشم هايي كه ديده
نمي شدند سرازير شد و كمي بعد
انساني به سمت
خورشيد در حال غروب حركت مي كرد.
خورشيد داشت مي
خوابيد و
او به سمتش مي
رفت و
كوچك
و
كوچك تر مي شد تا
جايي كه ديگر ديده نشد.
*
قانونن باید اسم
داستان « صورتک ها » باشد ولی همنام کردن نوشته ای با داستان
صادق هدایت توهین به
ایشان است پس ...